این دفتر توسط دیوانه ای مالیخولیایی و در حوصله دانسته ها و داشته هایش نگاشته شده و به پایان رسید و "هیچ کس" نیز دگر وجود مجازی ندارد. نشانه هایی برای بینایان
جزیره ای کوچک و گرمسیری و شنهای ساحل و تو که زانوهای غم در بغل گرفته ای و چشمانت را به بلندترین موجی که تا مدتی دیگر تمامی ساحل را شست وشو خواهد داد دوخته ای. بوی شوری دریا مشامت را می نوازد و حرارت مطبوع آفتاب برآنَت می دارد که حتی برای لحظه ای هم شده تنت را به آب بسپاری. ابرهای سیاهی که چندین روز است در گوشه آسمانند و به جزیره نمی رسیدند اندک اندک آبی آسمان جزیره را تیره میکنند. دسته ای از مرغان دریایی سراسیمه از روی درختی که بر آن استراحت می کردند به پرواز آمده و چرخی بر سرت می زنند و آهسته آهسته نظمی به خود می گیرند و به افق می روند و ناپدید می شوند. موج بزرگ به ساحل نزدیک تر شده است و دسته پرندگان اکنون نقطه سیاهی در افق هستند.
روزهای نخست جزیره نشینی ات را به خاطر می آوری. زمانی که با بالهای دلشکستگی و غربت به این جزیره پر کشیدی و خود را از تعفن "بودن" و رنج "آدمیت" آسوده کردی که سخت بیزار بودی از "بودن". خوب به خاطر دارم که خورشید سرخ فام درون دریا ی آبی رنگ غروب می کرد که تو آمدی. آشفته و غمناک و خود را رابینسونی تنها دیدی که نه از سر اجبار که از روی اختیار٬درین جزیره کوچک ماوا گرفته است و آهسته با ماهیان دریا و مرغان دوست داشتنی انس گرفتی و پایه های "بودنت" درین جا کوبیدی و ماندی و نرفتی
نگاه کن. موج بزرگ به ساحل نزدیک تر شده است و تا زمانی دیگر این جزیره را در خود می برد. ابرهای سیاه غریدن آغاز کرده اند و بیرحمانه با هم می ستیزند. شلاق ابرها بر تن بی طاقت جزیره ات فرود می آید و تو همچنان بین ماندن و رفتنی.
بمان و مبارزه کن. با جزیره ات بمان و با او غرق شو. ببین چه مغرور است جزیره ات که در برابر تازیانه آسمان و مشت دریا خم به ابروهایش نمی آورد و ناله ای نمی کند.
نمان و برو. مگر نمیدانی چه بوی گندی دارد ماندن و بودن؟! می خواهی همیشه در اندازه های یک جزیره کوچک گرمسیری که زمانی وجود داشته بمانی؟ اگر دیگرانی باشند که تو را خواهند؟ ببین رقص نهنگان را؟ چه شادمانند درین رفتن همیشگیشان؟
وآنگاه پند پیر پرتوتت به یاد آوردی که: "بر همه چيزی کتابت بُوَد ، مگر بر آب و اگر گذر کنی بر دريا،از خون ِ خويش بر آب کتابت کن تا آن کز پی تو در آيد داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفته اند."
وقتی که "هیچ کس" سوار بر بُراق موهوماتش شد و گاهی که "هیچ کس" بالهای مالیخولیایش باز کرد و دَمی که "هیچ کس" مدارات منطقی ذهنش باز نمود و کناری انداخت- همان مداراتی که ادراک و شناخت آدمی را شکل می دهند و آدمی نادان با همان ادراک و شناخت شکل گرفته بر آن است تا مدارات منطقش باز شناسد- و زمانی که " هیچ کس" در آسمان های خواب و خیال "بالا" رفت و "بالا" رفت و "بالا" رفت تا به "پایین" رسید٬جایی فراتر از منطق و در ژرفا و عمق "بالایی"٬ زمان را نگریست که همانند پیکانی "جلو" را نشانه گرفته است.
چون " هیچ کس" نیک نگریست دریافت که زمان تا جایی به "جلو" می رود که به "عقب" برگردد و آدمیان سرگشته را دید که پندارند در راستای "زمان" به جلو می روند و فردا را از پس امروز و امروز را از پس دیروز گمان برند و ندانند که ابتدا "فردایی" بوده و بعد به "امروز" رسیده ایم و "دیروز" را منتظریم و دید که چگونه تکه های شکسته شده لیوانی که آدمیان پندارند از روی میز سقوط کرده است با گذشت "زمان" به هم متصل شده و از روی زمین به بالای میز حرکت میکنند و لیوان سالم را شکل می دهند و از "بی نظمی" به "نظم" می رسند و مشاهده کرد آدمیان ابتدا می میرند تا زندگی کنند و آنگاه از پس حوادث روزگار متولد می شوند و... بر خود لرزید که به سوی "انفجار بزرگ" در حرکتیم و آنچنان در بهت و حیرانی فرو رفت که دگر گمان به بهبودی دیوانه ای چون او نمی رود
پ.ن: "هیچ کس" دیوانه ای است با افکار مالیخولیایی. جدی نگیریدش...
هیچ کس نوشت: دلشکسته گشت کشتیبان ز تاب.... لیک آن دم گشت خامُش از جواب
و در آغاز "کلمه" بود و چگونه آغاز با "کلمه" بود آنگاه که ذهنی نبود تا آنرا بیافریند؟ هرچند که "کلمه" ٬دام چسبان عنکبوتی است که خود عنکبوت را شکار می کند و "کلمه" ساختهء ذهن و تصویر بود. پس چه کسی بود که آغاز را با "کلمه" دانست؟! که آن آغاز٬آغاز نبود و پیش از آن "تصویر" بود
و تو چه می دانی از "تصویر" ؟ که "تصویر" اگر نه پیش از "کلمه" که همراه آن بوده است و در آن ذهن بود و چه کسی بود که از "تصویر" سخن راند؟ که "هیچ کس" را به یاد چشمان ذهنش انداخت که همان دیدگانش بودند و چه قدرتمند بودند این دیدگان که تنها از پنجره ای کوچک و خاک گرفته٬ اعماق اعصار را کاوش می کردند و درسَده ها و هِزاره ها می دویدند؟! و چه پر سرعت بودند این دیدگان که نور را یارای همپایی با آن نیست.
همان دیدگان پر عظمتی که به هر گوشه می نگریستند جریان حیات را در آن جاری می کردند و در آن روح می دمیدند؟! آن هم نه در کمتر از ثانیه ای که خود چرخ زمان را به حرکت می آوردند. چشمانی که لحظه بعدی آفرینش را برایمان خلق می کنند تا در آن ظرف وجود یابیم و باشیم و حرکت کنیم و ببینیم و خلق شویم و با چشمانمان لحظه بعدتر را بیافرینیم و در آن ظرف وجود یابیم و باشیم و حرکت کنیم و ببینیم و خلق شویم و با چشمانمان لحظه بعدتری را بیافرینیم و ...
و "هیچ کس" زمان را ابر الکترونی رخدادی برای "بودن" و گلوگاهی برای ادامه آفرینش می داند و نیک می داند که اگر این چشمان ببندد آفرینش پایان می یابد.
زمانی زیبارخی از "هیچ کس" دیوانه دربارهء "زیبایی" پرسید. گفت: ای "هیچ کس" دیوانه (!) تو که برای خودت صورتی و سیرتی قائل نیستی و خود را اربیتالی از احتمالات و نایقینی ها میدانی زشتی یا زیبا؟!! از نظر تو که سرآمد دیوانگانی زیبایی به چه معناست؟!!
"هیچ کس" که دیوانه ای بیش نبود به دریای خروشان مالیخولیایش فرو رفت تا الماسی از صدف توهمات و خیالاتش بیابد. در آن تاریکیهای اقیانوس ژرف داده های آفرینش٬"هیچ کس" اندیشید که خط کش اندازه گیری "زیبایی" در ذهن چه چیز می تواند باشد جز بخش صلب کننده و مدل دهنده ذهن به نام منطق؟! که "هیچ کس" منطق را بخشی از ذهن می دانست که کدهای صفر و یک و دو و سه و الخ ژنتیکی آدمی را کمپایل و ترجمه می کند٬که "هیچ کس" منطق را پاره ای از ذهن می دانست که جریان داده های آفرینش را به صورت صلب و جامد درمی آورد و مدلسازی می کند.
و هر چه این خط کش منطق ذهنت دقیق تر باشد درک متفاوت و عمیق تری از رخدادها داری و زمان-مکان را به گونه ای دگر می یابی و در بایگانی ذهنت پدیده ها را در ردیف زشت و زیبا قرار می دهی٬همانگونه که پدیده ها را خوب یا بد می دانی٬ پاک یا ناپاک می دانی و ...
"هیچ کس" که آدمی را اربیتالی از نایقینی ها و عدم قطعیتها می دانست پی برد و فهمید که چرا این خط کشهای ذهن انسانها متفاوتند که هر کدام برآمده از ژنتیک و پیشینه متفاوت هستند و احتمال وجود هر انسانی در هر لحظه مقداری است متفاوت با انسان دیگر و احتمال وجود هر انسانی در هر لحظه مقداری است متغیر و مکان-زمان اندیشه و وجود آدمیان متفاوت و متغیر است و ...
پ.ن: "هیچ کس" دیوانه ای است با افکار مالیخولیایی. هیچ وقت او را جدی نگیرید. زمانی می رسد که دیگر از "هیچ کس" و کلبه اش اثری باقی نمی ماند.
پ.پ.ن: شمارش معکوس برای "هیچ کس" آغاز شده است...
*****
افزوده شد:دوستان "هیچ کس"! مگر نخواندید که احتمال وجود هر انسانی در هر لحظه مقداری است متفاوت با انسان دیگر؟!و احتمال وجود هر انسانی در هر لحظه مقداری است متغیر؟
آهای "هیچ کس" ! آی دیوانه ترین ِ مردمان که نام "هیچ کس" بر خود نهاده ای! مقدس ترین نام دیار دیوانگان را . تویی که میخواستی لبریز از تمام زشتیهایت اما سبکبار باشی ! تو را چه شده است که اینچنین فریب آینه خورده ای؟! آی فریبکاری که خود اسیر مکر و نیرنگ خود شده ای ! به خود آی...
مگر تو چیزی هستی جز رخدادی با کمترین احتمال وقوع؟! مگر تو حقی برای خود ناچیزت قائلی؟! مگر فریب انتخاب پذیرفته ای؟! چه کسی تو را گفته که می توانی از میان رویدادها برگزینی؟! چه کسی برایت "بودنی" قائل شده است؟! به خود آی...
از فریب آدمیت برحذر باش...از آدمیان برحذر باش... از پندار و گفتار و کردار نیک و شر آدمیان برحذر باش... تا آنجا که توانایی دور از ایشان باش... آدمیان به خود وابنه. این فریبکارانی که کنار یکدگر فریبشان چندین برابر میگردد....
مگر قرار نبود سر خود گیری و ازین خرابه هایی که نام شهر بر آن نهاده اند بیرون روی و همچون رابینسون کروزوئه باشی و دگر میان دانایان و نادانان باز نگردی؟ مگر قرار نبود بندها از خود پاره کنی و رها شوی؟ مگر قرار نبود بر روی سکوها و درون اقیانوسها باشی؟
تو فریب کاری "هیچ کس". تو آلوده ای "هیچ کس". کسی "هیچ کس" آدم نشان نمی خواهد. دور شو از ما. از سرزمین دیوانگان دور شو ... برو ای "هیچ کس" آلوده...
"هیچ کس" را گفتند که چرا دگر نمی نویسی؟! "هیچ کس" که دیوانه ای بیش نبود چشمانش بست و با خود اندیشید: که آیا به راستی این "هیچ کس" است که می نگارد یا اینها درون "هیچ کس" نگاشته شده اند و او چونان آینه ای تنها این مالیخولیا می نمایاند و منعکس می کند؟! "هیچ کس" پی برد که اندیشیدنش همچون "ماهیگیری" است که هنگام اندیشیدن، ماهیگیری را مانَد که از رودخانه و دریاچه و دریای داده ها و دیتاهای آفرینش صید میکند و خود آفریننده افکار و اندیشه هایش نیست.
"هیچ کس" دیوانه با خود اندیشید: که اندیشیدن همانند ثبت داده ها و اطلاعات روی ژنی از ژنهای آفرینش است و یا همچون ثبت اطلاعات باینری و دودویی بر روی قسمتی از حافظه آفرینش و بیشتر اندیشیدن کسی دال بر آن است که وظیفه مهمتری در دستگاه آفرینش بر عهده اش گذاشته اند.
پس سر بلند کرد و گفت: چه کسی می گوید من می اندیشم پس هستم؟! که این اندیشیدن از من نیست که "ماورا" تنها در ژنی از آفرینش داده هایی ثبت می کند و دروازه هایی از دنیاها و حواس ناگفتنی بر ژنی می گشاید که در سیستم انتقال داده ها خواهان نقش مهمتری است
سپس "هیچ کس" که دیوانه ای بیش نبود سر در خود فرو برد و به "هنر" اندیشید که "هنر" نیز نه آفرینش که تنها ثبت نمایی و نوایی از آفرینش است و "هنرمند" و" اندیشمند" نه خالقند که تنها ناظمند و آنچه از جریان حواس مافوق بشری تحت نام "هنر" و "اندیشه" عرضه میدارند نه از خودشان ساخته اند که تنها بدان نظم داده اند تا جریان مواج داده های آفرینش برای دیگر آدمیان ترجمه کنند
و به "نظم" اندیشید که چهارچوبی است برای انتقال مفاهیم به دنیای آدمی و ذهن و تصور آدمی و این از عجز و ناتوانی ذهن انسان است که نیازمند چهارچوب "نظم" برای تفسیر پدیده های اطرافش است و این از کاستی حواس انسانی است که تنها قادر به لمسیدنیها و شنودنیها و دیدنیها و بوییدنیها و چشیدنیها و دوست داشتنیهاست و این از کوچکی انسان است که مدارهای منطقی مغزش محدودند
"هیچ کس" اندیشید و اندیشید. به آدمی که موجی است از احتمالات و اربیتالی از نایقینی ها و به جای آنکه آدمی را بر روی محورهای موهومی "مکان و زمان" رسم کند آنرا بر روی محور احتمالات و رخدادهای نامطمئن به تصویر آورد که "هیچ کس" دیوانه "مکان" را مداری منطقی می دانست که آفرینش در اختیار آدمی قرار داده بود به عنوان نقطه ثابتی برای اتکا به هنگام اندیشیدن که آدمی ترکیبی است از" نورو ترنسمیتر" های مغزیش همراه با مدارات محدود منطقی همچون مکان و زمان و الخ که او را ابزاری برای اندازه گیری و سنجش می کنند و .... و آدمی چیزی نیست جز پردازشهای مغزیش با فرکانسهای متغیر و محدودیت مدارهای منطقی مغزش همچون مدار "مکان" ناتوانی او را در اندازه گیری و پردازش سبب می شود
گفت: آدمی صِفر نظام آفرینش است بدین معنا که کوچکترها مانند ملکولها٬اتمها٬الکترونها٬کوارکها ذراتی هستند در ابعادی با توان منفی هشت٬منفی ده و الخ و بزرگترها مانند خورشید و منظومه اش٬ستارگان٬کهکشانها و الخ اجرامی هستند در ابعادی با توان هشت٬ده و الخ و اگر این ابعاد را بر روی محوری لگاریتمی بیاوریم آدمی در جایگاه صفر آن محور قرار می گیرد.
هیچ کس: اگر سفرهای گالیله را به خاطر بیاوری حرف خود پس خواهی گرفت. زمانی گالیور خود را در سرزمین لی لی پوت یافت و آنجا پی برد که چقدر "بزرگ" است و گاهی که به سرزمین غولها رسید دریافت که چقدر "کوچک" است
گفت: ای دیوانه! من نیز همین گفتم و به همین دلیل آدمی مرکز محوری است که دستگاه آفرینش برآن استوار است.
هیچ کس: اگر پادشاه سرزمین لی لی پوت به جای گالیور قرار می گرفت٬زمانی که به سرزمین گالیور می رسید می فهمید چقدر "کوچک" است و زمانی که به سرزمین غولها می رسید نیز می فهمید چقدر" کوچک" است و همین داستان درباره پادشاه سرزمین غولها نیز .
ای آدمی مغرور که دستگاه سنجشی و همه چیز را بر اساس و محوریت خود اندازه می گیری! در سرزمین کوچکها و از دید ِ تو ٬همه چیز کوچک است حتی اگر "کوچکی" در سرزمین خود بزرگترین چیز باشد و نیز از دید کوچکترینها٬ همه چیز بزرگند و کوچکی وجود ندارد. در سرزمین "بزرگها" و از دید تو همه چیز بزرگ است حتی اگر "بزرگی" در سرزمین خود کوچکترین چیز باشد و نیز از دید بزرگترینها همه چیز کوچکند و بزرگی وجود ندارد.
درست همانند خطوط موازی و متقاطع که تمامی خطوط حتی متقاطع بر روی خط استوا موازیند و نیز تمامی خطوط حتی خطوط موازی در نقطه قطبی متقاطعند.
گفت: ای دیوانه! من نمی توانم حرفهایت بفهمم. تنها این را می دانم که "بزرگی" و "کوچکی" همانند صفات دیگر نسبی هستند و به موقعیت اندازه گیری وابسته.
هیچ کس: و چه نادان است ابزارسنجشی به نام آدمی که ادراکات و دریافتش بر "حواس" استوار است و برای توصیف این ادراکات ناگزیر از خلق صفاتی چون "بزرگ" و "کوچک"٬ "خوب" و "بد" و الخ می باشد و چون در میانه های موهومات ذهن ساخته اش درگیر می شود بانگ بر می آورد که همه چیز نسبی است که این همه چیز گفتنت به صفات ساختهء ذهنت باز می گردد که ناشی از سنجش و اندازه گیری پدیده ها و رویدادهاست. ای انسان! اس سنجشگر! چشمان اندیشه ات باز کن و قیدهای "حواس" و "صفات" از خود باز کن . قیود "انسانیت" خود بگسل...
پ.ن:"هیچ کس" نمیخواهد بگوید که همه چیز مطلق است که "نسبی" و "مطلق" بودن تنها از نگاه آدمی است که معنا دارد و به خودی خود وجود ندارد...
گفت:جمع ِ جبری "رنج" و "لذت" در این جهان برابر است با صفر...یعنی هر چقدر "رنج" بکشی به همان اندازه "لذت خواهی برد و هر چقدر "لذت" بری به همان اندازه "رنج" می کشی
گفتم: چشمانت را بگشا و نیک بنگر. "رنج" و "لذت" دو مفهوم انسانید و زاییده دستگاه فکریت. چگونه و بر چه مبنا "رنج" و "لذت" را مقابل هم قرار می دهی؟! آیا هیچگاه گمان نبرده ای که "لذت" همان "رنج" است؟! و "رنج" همان "لذت"؟! چرا همیشه برای سنجش و اندازه گیری٬ از خط کشی استفاده می کنی که تنها دو سوی دارد؟! چرا محور سنجشت همچون محور اعدادت٬ تنها دو سوی ِ مثبت و منفی ذارد؟! چرا برای سنجش و قیاس تنها دو سوی در نظر می گیری؟! چرا نمی توانی بین سه مفهوم قیاس کنی؟
گفت: شگفتا که دیوانه تر از تو نداریم ! مگر جز "رنج" و "لذت" و یا "خیر" و "شر" و یا "مثبت و منفی" مفاهیم دیگری داریم؟!
گفتم: این مفاهیم ِ مُثُلی٬ تنها در دنیای ِ مُثُلی جَریان و سَریان دارند که آفریننده اش آدمی است. این ذهن آدمی است که دنیای ِ مُثُل و چنین مفاهیمی را می آفریند و چون آدمی قیاس خارج از دو چیز نمی داند محور سنجشش همچون محور اعدادش هماره دو سوی "مثبت" و " منفی" دارد و این از ناتوانی انسان در خلق محوری با سه سو و یا چهارسو است. می توانیم به جز "خوب" و "بد" مفاهیم دیگری بیافرینیم و آنانرا نیز در سنجش خود دخالت دهیم.
گفت: پس مفاهیم انسانی چه؟ خدا؟ خوبی؟ بدی؟
گفتم: این مفاهیم نیز مُثُلی هستند. وقتی سخن از خدا به میان می آوری از مفهومی ساختهء ذهنت که تنها به اندازه ذهنت٬بینشت٬درکت گنجایش دارد می گویی. وقتی از بزرگیش سخن می گویی این بزرگی را در دنیای مُثُل ذهنت می آفرینی و و برای این "بزرگی" مرزی می گذاری به اندازهء درکت از "بزرگی" و ...
گفت: من از همان اول می دانستم که دیوانه ای بیش نیستی ولی خواستم خودت دیوانگیت را با زبان خود فریاد کنی
پ.ن: "هیچ کس" دیوانه ای است با افکار مالیخولیایی. جدی نگیریدش...
یکی از رنجهای انسان بودن رنج انتخاب کردن است. انتخاب بین خوب و بد؟! وقتی که انسان نمی تواند "خوبی" و "بدی" را با درک ناچیزش تمییز دهد؟!
و حماقت بزرگ بشر قضاوت و داوری است. داوری میان خیر و شر؟! آنهم زمانی که ممکن است "خیر " من از نظر تو "شر " باشد و "شر" من "خیر" تو؟!
و فریب بزرگ بر چشمان آدمی "درستی" و "نادرستی" است. و چه کسی می داند "درستی" را؟ و چه کسی می داند "نادرستی" را؟!
ای انسان مغرور و خودخواه! که تنها قادر به درک پنج حس هستی و حتی از حواس دیگر چیزی نمیدانی و با این وجود برای تمام آفرینش نسخه می پیچی. ای ناتوانی که خود را توانا می دانی و نهایت تفکرت بدین ختم می شود که "همه چیز نسبی است". ای بیچاره ای که تنها قیاس بین دو چیز را می دانی و نه بیشتر!
تمامی دانسته ها و معارفت٬دینت٬علمت٬منطقت٬فلسفه ات و ... تنها تقریبی است خطی از آفرینش. تنها تصاویریست که از پشت شیشه ای مشجر می بینی و چه مبهم اند ادراکاتت٬ و چه وهم آلوده اند دانش و دریافتت
بیدار شو!
"هیچ کس" چشمانِ خود بست و سوار بر افکار خود٬ کوهها و دریاها و دَشتها و کُرات و کهکشانها و ماورایِ انفجار بزرگ و آنچه در فَهم و وَهم ناید را٬ جست و جو کرد.
و از آنجا که دیوانه ای بیش نبود٬ جهانی بدون صفات را خواست. جهانی بدون خوبی و بدی٬ بدون نیکوکار و بدکار٬ خائن و وفادار٬ مومن و کافر٬ دوست و دشمن٬دانا و نادان٬ جهانی بدون قضاوت انسانی ...
که "هیچ کس" مبنای همهء صفات را قضاوت انسان می دانست.
که "هیچ کس" آدمی را چون جامی می دانست با گُنجایشی اَندَک و چنین ابزار اندازه گیری نمی تواند قضاوتی درست داشته باشد...
که " هیچ کس" آدمی را ابزاری می دانست که تنها قادر است رنگها و دیدنیها٬ شنیدنیها٬ بوییدنیها و مواد طبیعی و لمسیدنیها را به درون خود وارد کند و با مغز و احساس خود پردازش کند و خروجیهای قضاوت و سنجش٬ منطق و فلسفه٬ هنر و ادبیات و سیاست و .... بیرون دهد و چگونه می توان از دستگاهی که تنها چند گونه از ورودیهای جهان را دریافت می کند انتظار خروجی کامل و صحیحی داشت؟!
و "هیچ کس" تنها خندید و به یاد آورد پوسیدگی و ایستایی حاصل از یقین و رفتن حاصل از شک و تردید و به خاطر آورد که اگر بروی و پرواز کنی و غوطه ور شوی و به بالا روی٬ خواهی دید که به بالا نمی رفتی و غوطه ور نشدی و پرواز نکردی و نرفتی که ایستاده بودی و این٬ نه آن ایستادن نخست که ایستادنی است در سطحی دیگر...
و "هیچ کس" می خواست بگوید: که "شک" و "یقین" کلماتی هستند از منظر دیدِ آدمی و مبین حالات فکر و جان او و "شک" یک انسان می تواند "یقین" انسان دیگری باشد و "یقین" او ٬"شک" آدمی دیگرکه دستگاه اندازه گیری همچون آدمی همانند دیگر ابزار با خطای ذاتی روبه روست و چگونه می تواند حرف از "یقین" زند و چگونه می تواند "مطلق" بفهمد و چگونه می تواند ...
اما "هیچ کس" هیچ نگفت و دانست که اسبان و گاوان و خران -که روزگاری همانند این روزهای انسان٬ بر زمین طغیان و سرکشی می کرده اند و جهان را با ابداعات و اختراعات خود برای ما بدینگونه ساخته اند و اکنون آرام و رام به چریدن مشغولند- نیز روزگارانی با این مفاهیم سرگرم بوده اند تا زمانشان به سر رسید...
و برآن شدم چشمانم را بگشایم. گرد و غبار سالها و بلکه قرنها و هزاره ها بود که از مژه ها و پلکهایم فرو می ریخت و حیران بودم که چرا نتوانسته بودم گذشت سالها را حس کنم؟! سالهایی که حاصل چرخش زمین و مهر نبود که حاصل گردش افکار و اندیشه هایم به دور خورشید تجربه های ذهنی و جسمیم بود.
گشودن چشمها برآنم داشت که در جای خود نمانم و پوسیدگی حاصل از سکون و قطعیت و ایمان را با نسیم ملایم شک و تردید حاصل از رفتن عوض کنم و رفتم . رفتم و با پای افزار تجربه و افکارم جاری شدم. کفشهای سنت٬دین٬علم٬حکمت٬منطق و فلسفه به پای کردم و سرانجام برآن شدم که پوشیدن ٬ این رسم دیرپای آدمیان به کنار نهم و با تمام آنچه خود هستم روان شوم.
برهنه و لبریز از همه زشتیهایم اما سبکبار حرکت آغازیدم که حرکت نبود تو گویی پرواز. و خود را غوطه ور در فضای پیرامونم یافتم. بالهای مالیخولیایم بود که مرا با توانی هرچه افزونتر از آدمیان جدا می کرد و به اوجم می برد. و هرچه در اوج تر تنها تر.
سوار بر بُراق هذیاناتم و مست و سرشار از این همه غوطه وری. آری ! پرواز را با غوطه وری عوض کرده بودم هرچند که مرز بین این دو ندانستم.
سدره المنتهی من کجا بود؟! تا کجا بالا می رفتم تا بال و پرم نسوزد؟! ولی این را می دانستم که از خاک و افلاک بسیار فراتر رفتم و رفتم . هرچه بالاتر غوطه ورتر. هرچه غوطه ورتر خالی تر و هرچه خالی تر سبکبارتر و هرچه سبکبارتر بالاتر.
آری! این دور مرا بالاتر می برد تا آنکه زمین و آسمان و منظومه و کهکشان و کائنات درون انفجار بزرگ دیگر برایم حتی نقطه ای کوچک هم نبود و با آنکه بود ولی برای من نبود هر چند که می دانستم بود. تا زمانی که در سیاره ای دوردست در ماورا کودکی که مرا دیده بود ندا داد: این چیست که پایین می آید؟! آری! مرا که اوج می گرفتم می گفت و آنگاه دانستم که به بالا نمیرفتم و این اوج گیری ام از ابتدا نزولی بیش نبود. وبالا همان پایین بود و پایین همان بالا. چه ساده که پنداشتم به بالا می روم و چه نادان که پنداشتم از پایین فاصله می گرفتم
و دانستم فریب رفتن را که با دندانهای زشتش ریشخندم می کرد و من خسته و غماگین از ایستادن و رفتن در عذاب بودم و دانستم که تا منم در رنجم
پ.ن: چقدر تو تنهایی "هیچ کس"
گفتم: عشق برترین و نیک ترین حالات انسان است. عشق است که جان را می گُدازَد و او را شایسته کمالاتش می کند.
گفت: چه می گویی که عشق نیست جُز پردهء فریبی که بر چشمان ِ خرد خود می کِشی. جز آن است که هر انسانی انسان دیگر را از دریچهء چشمان خود می نگرد و جز آن است که هر انسانی هر چیز را آنگونه که می پسندد می بیند؟!
گفتم: وای بر تو که تنها این مقام عشق است که می تواند روح و روان آدمی بیانگیزد و کشور وجود آدمی را به جُنبش آورد ! سرچشمه تمامی هنرها و خصلتهای نکوی انسانی عشق است.
گفت: رها کن این ساخته مجازی ذهنت را. رها کن این مفهوم پوچ و یاوه را که تنها سرپوشی است تا ارضای غریزه جنسیت را کرداری حیوانی ندانی. که خود را حیوان نپنداری و نمی دانم چرا آدمی اصرار دارد که گونه ای حیوان نیست و خود را برتر از جانداران می شناسد؟ و آدمی چه می داند از دنیای جانوران و جانداران؟ و آدمی چه می داند از مفاهیم دنیای جانداران؟ و آدمی چه می فهمد از دانایی جانوران که علمشان به جایی رسیده که بدانند نادانند و خاموشی گزینند؟ و آدمی چه می داند که دیگر جانداران٬ سالها پیش٬ راه اکنون او را نپیموده باشند که آدمی آخرین جانداری است که پا بر هستی نهاده و از تاریخ جانداران هیچ نمی داند. آدمی از کجا می داند که شکل کوهها و رودهای امروز ما٬باران و برف از ساخته های جانورانی نبوده که اکنون خموشی گزیده اند و علف خود نشخوار می کنند و به دور از همه گونه هیاهو نقش خود در جهان طبیعت انجام می دهند؟
گفتم: پس این همه مفاهیم انسانی چه می شود؟!
گفت: آدم طغیانگر از نادانی ِ بسیار شیفتهء تراوشات مغزی خود می شود و اسیر تفکراتش. بندهء مفاهیمی که خود ساخته است. مفاهیمی که تنها از نگاه او شکل یافته اند.چه کسی می گوید که "سرخ" تنها یک رنگ است به رنگ "سرخ"؟ ای بسا "سرخ" در دیده من با "سرخ" در دیده تو تفاوتی داشته باشد از زمین تا به آسمان و "سرخ" در نگاه انسان که تنها یک رنگ است در نگاه اسپان و گاوان و خران ترکیبی باشد از پدیده ها و کیفیتها و روابط؟!
گفتم: تحمل اینها برایم دشوار است.
گفت: آدمی آخرین جانوری نیست که بر روی زمین می آید که پیش از او جانوران زیادی بر زمین آمده اند و طغیان کرده اند و بعد اندکی به توانایی و نیروی "ماورای" خود پی برده اند و سر تعظیم فرود آورده اند و فروتنانه همچون ستوران نقش خود در طبیعت ایفا کرده اند.
پ.ن: "هیچ کس" دیوانه ای است با افکار مالیخولیایی. جدی نگیریدش.
هنگامی که عقاب افکارم در آسمانها اوج یافت٬ وقتی که نهنگ اندیشه هایم در ساحل آرامش به گِل نشست و هنگامی که الماس باورهایم با صیقل مالیخولیایم تراش یافت٬ آنگاه "خوبی و بدی" را سرابی دیدم برابر چشمان تشنهء جان و روانم . "خوبی و بدی" را مردابی دیدم که باورهای کهنه و راکدم ساخته اند به قصد شکار روانم . آینه وارونه ای که از چهره ام گاهی عروس می سازد و گاهی عجوز و فریبم می دهد. می دانی چرا؟
خوبی و بدی خط کش فکرند و معیار ارزش دهی و ارزش نهی به آدمیان٬پدیده ها و روابط. خط کشی ساختهء اندیشه و تجربه. زمانی که آدمی نیاز به داوری نداشته باشد چه نیاز به این محک و خط کش؟ تو را که در سمت "خوبی" خط کش ذهنم ایستادی "خوب" می دانم و تو را "بد" می شناسم که در سمت "بدی" خط کش ذهنم قرار گرفتی. وای به زمانی که سمت "نیکی" خط کش داوریم سمت " بدی" خط کش داوریت باشد. اگر "خوب" تو را "بدی" بدانم و " بدی" تو را "خوبی" آنگاه آماده ام تا تو همانندم را که تفاوتی با من نداری به ضربه ای نیست و نابود کنم.
و انسان٬این ابزار اندازه گیری محدود٬ چگونه قادر است با خط کش کوچک "خوبی و بدی" ذهنیش پدیده های بزرگ و ماورایی بسنجد؟ ! خط کش کوچکی که زاییده اندیشه محدود و تجربه ها و ادراکات ناچیز آدمی است؟ خط کشی که ساخته شده تا عطش خودخواهی آدمی را زیر پوششی از حقیقت بنشاند؟
آه که چه دلگیرند این سرندهای خود ساخته! و چه تعفنی بر می خیزد از این غربال و خط کش ذهن...
و گفت: ای آدم! چرا دَم را در نمی یابی؟! ز چه رو در خود فرو می رَوی و غَرق موهومات می گردی؟!
گفتم: ناشناسم! من لَذَت نمی شناسم که هر چه برایم رنگ ِ لذت داشت برابر مِهر مالیخولیایم رنگ باخته است.
زمانی دچار بَطنم بودم و چه اَبلَه هنگامی که همچون ستوران بودم .
گاهی رسید که دچار نام بودم و آن خود فروشی بود که به نزدم بسی زشت تر از تَن فروشی بود.
زمانی بنده شهوتَم بودم اما به مرور دریافتم این ترفند فریبکارانه روزگار را که باجی است تا بدان یوغ بر گُرده ات نهد و دگر سویش گام بر نداشتم.
زمانی رسید که به عشق رسیدم اما آن نیز جز موهومی نبود که محبوبم را تنها از دریچه نگاه خود می دیدم و چه آلوده نگاهی بود. نگاهی آلوده به خودخواهی و محبوبم نیز مرا آن سان که بودم نمی دید که مرا آن سان که دوست داشت می نگریست و دریافتم که عشق چیزی نیست جز سَرابی و بازی ذهنی و آن ارضا می کند غرور و خودپسندی بشر را . فدا کردن خود برای ارضای خود پسندیت از باریک ترین و بَلیه ترین گونه های نادانی است.
زمانی دانش برای رفاه آدمیان پیشه کردم اما به فراست دریافتم که این نیز فریبی بیش نیست. دانشمندان چون کشیشانند و علم چون دین. هر دو بر یک نیت و در پوششی متفاوت و در شگفت شدم از نیرنگهای آدمی که چون با هم زیَند فریبشان صدچندان گردد و بل افزونتر. چه فریبکار کسی که گفته آدمیان باید در کنار هم زیند(!)
و اکنون از بیهودگی خود در رَنجم . و این بیهودگی از نقشی است که روزگار بر من نهاده است. دانم که تنها نگهدار کُدهایی هستم که باید منتقلشان کنم و دانم که از اجزاء DNA آفرینش ام. اما من رنج می کشم و با این حال چگونه دم را دریابم؟ از چه چیز لذت می برم که بدان پردازم؟ هستیم و رنج می کشیم و بودنمان رنجناک است. تو از کُدامین لذت موهوم دَم می زنی؟...
و ناگاه "هیچ کس" از خواب پرید و چون هنوز همه جا تاریک بود دوباره به خواب رفت و هم چنان در خواب است . سالها می گذرد و "هیچ کس" آب و دان می خورَد و شَهوت رانی می کند و عاشق می شود و دانش می اندوزد. اما باز هم در خواب است و با اینکه لذت می برد رنجناک است که بندگی و یوغ روزگار در ازای جرعه ای ناچیز از لذت (؟) به جان خریده است...
می دانی رفیق؟! "هیچ کس" می خواهد رازی برایت بگوید. می دانستی "هیچ کس" خود پدر و مادر خویشتن است؟! می دانید چطور؟! می خواهی تو هم خودت را به وجود بیاوری؟!
عقاید و افکار آدمی٬ آب مـــنـــی را مانَنَد. هر دو تهوع آور٬هردو نفرت انگیز٬هر دو جهنده و هر دو سرچشمه حیات. مـــنـــی افکار و اندیشه هایم در حفره های روان و جانم می شود و هر لحظه که می اندیشم "هیچ کس" نو و تازه ای آفریده می گردد. مـــنـــی هنرهایم در حفره های جان و روانم می شود و هر لحظه که نوایی٬تصویری و حجمی می آفرینم "هیچ کس" نو و تازه ای آفریده می گردد.
آری! من فرزند خودم هستم و نوه خودم هستم و نتیجه خودم هستم و نبیره خودم و ... آری! من پدر خودم هستم و پدر بزرگ خودم هستم و جد خودم هستم و .... زمانی که با افکار و اندیشه هایم آفریده می شوم در کالبد "پسر" قرار می گیرم و وقتی که با هنر آفریده می شوم در کالبد " دختر" . آری! "هیچ کس" همه خانواده اش را با خود و یکجا دارد.
پ.ن:تو با آب مـــنـــی ِ پایین تنه ات دیگری را به وجود می آوری و با آب مـــنـــی ِ بالا تنه ات خود را.
پ.پ.ن: آدمی که شیفته افکار و اندیشه هایش باشد و آدمی که باخته هنرش٬ مانند کسی رامانندکه شیفته مـــنـــی بدبو و نجس خود می باشد. آهای تو! هیچ وقت بوی گند افکار و هنرهایت٬ حالت را به هم نمی زند؟!
پ.پ.پ.ن: "هیچ کس" دیوانه ای است با افکار مالیخولیایی. مالیخولیایی که او را ناقص و علیل آفریده است. او را جدی نگیریدش.
چه راه کوتاهی است میان "ترین" و حماقت ...
و چه ساده با یک "ترین" بر نادانی و خودخواهی خود مهر تایید می زنی!
و شهوت باجی است که طبیعت به انسان می دهد تا همچنان او را در چنگال اسارت خود داشته باشد.
زن ! ای گناه شیرین دوران کهن ! تو را چه پیش آمده که در دوران انفجار داده ها و آزادیت این چنین ملال انگیز شده ای؟!